بدون عنوان — «و آن شب نوشتم»
هادی پاکزاد · · 2 دقیقه مطالعه

و آن شب نوشتم که ای کاش هیچ نداشتم و برای زنده ماندن کودکی داشتم که به او دل میبستم؛
و دیگر نوشتم که اگر این همه سایهها و خانه و ترس نبود لحظهای در این بتخانه تاب نمیآوردم.
از آن روزی که توانستم معنی بنده بودن را در خود بکشم و معنی خدا داشتن را نیز، مرده بودم و نمیدانستم.
مردهای که تنها جسد متعفنی را حمل میکند؛ تا بیابد سرانجام گهوارهای از خاک را که به آن بیارامد.
دیگر آنقدر زشت شده بودم که باید قصد از همهی زیباییها بر میداشتم. حتی قصد از داشتن تو که زیباترین شعرم بودی و هر روز که میگذشت به وضوح میدیدم که دیگر اشکهایم آرامم نمیکند. چرا که دیگر دامانی نبود که بر آن اشک بریزم.
و این عذاب جانکاهم بود و همان سرابی بود که در پس برتر بودن و برتر فکر کردن دیده بودم و به سویش شتافته.
من از تو آموخته بودم که چطور به آرزوهایم زود دست یابم و این تو بودی که به من آموختی چگونه آسان از جانم دست بکشم. چرا که زود رسیدن، زود فهمیدن را در پی داشت و زود فهمیدن زود بریدن را. (سخت تلاش میکردم و پیش میرفتم ولی سرانجام هیچ چیز تغییر نمیکرد).
صبح که آفتاب بتابد دنیا پر از سایههایی خواهد شد که به آنها تن دادن باز آسودهمان میکند و با این همه تلخی با هم بودن چه زیباست و چه زیبا بود.




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید