نام ببرید
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 5 دقیقه مطالعه
بخش 12 از 32 در دلنوشتهها

بهمن ۱۳۹۴
وسط زمستان مشغول رانندگی بودم و چون تازه سوار ماشین شده بودم هنوز اجزا ماشین سرد بودند و حتی فرمان پوست دستهایم را بی حس کرده بود، رادیو روشن بود و مردکی میان برنامهای مثل مسابقههای معمول تلفنی به شنوندهای پشت تلفن یا آن طرف خط گفت، دلایل فلان چیز را نام ببرید. عادت داشتم این جمله را روی برگههای امتحان بخوانم، هنوز وارد بزرگراه نشده یک خانم میان سال با چند کیسه پلاستیکی نسبتا بزرگ به دست، در سرمای بیرون منتظر وسیله نقلیهای دیدم و به همان کیسههای دستانش اعتماد کردم و ایستادم، چه کسی در آن سرما برای دزدی یا قصد بدی مجبور بود چنان کیسههایی دست و پا گیری حمل کند، نشست، در ماشین را که بست گفت ممنونم و بلافاصله دستمال خواست که پیدا بود برای آبریزش بینی اش میخواست، پرسیدم هرشب همین موقع منزل میروید، گفت که سر کار میرود، گفت پرستار پیرزنی است و آن شب شیفت شبش بود و انگار وسایلی هم برای او خریده بود، پرسیدم حتما کار پر دردسری است، سر و کله زدن با یک خانم مسن و احتمالا خیلی مریض. به دنیا که میآیید، شما یک فهرست ژنتیکی تیک خورده هستید از شکل و قیافه و مغز و بدنی که سهمتان است، بعد تازه میشوید چک لیست آرزوهای پدر و مادرتان، که اولیش اسمتان است، نوبت آرزوهای خودمان هم که میرسد، از روزی کم کم شروع به اولویت بندی میکنیم و بعضی آرزوهایمان را که وقت و امکانش هرلحظه کم میشود خط میزنیم، یک آدم پیر کسی است که احتمالا هر روز یک آرزو خط میزند و حسابی حواسش به لیست و جزئیات هست و این وسط اگر به کسی پول میدهد که امور اولیه ش را رفع و رجوع کند، آخرین نفری که از ریزبینی و وسواس او در امان است، حتما همان پرستار خواهد بود. در همین افکار بودم که زن تشکر کرد و گفت نگه دارم، ترمز کردم تا پیاده شود و او پنجره را پایین کشید و یکی از کیسههایی که همراهش بود را به کانال کنار خیابان پرتاب کرد، من که تعجب کرده بودم پرسیدم که چه چیزی داخل کیسه بود، گفت زباله، گفتم خانم آدم که با زباله سوار ماشین کسی نمیشود، فکر میکردم به خانه پیرزن میروید، گفت از آن جا برمی گشته و پیرزن کیسه را داده تا آن جا بیاندازد و اصلا این قسمتی از شغلش است، من که حس میکردم دارم ناخواسته درگیر ماجرایی میشوم بلافاصله با لحنی تحکم آمیز پرسیدم چی داخل آن کیسههاست و بلافاصله هم از سوالم پشیمان شدم و قبل از این که بتواند چیزی بگوید از او خواستم که پیاده شود. زن که پیاده شد با احتیاط اطراف را پاییدم تا مطمئن شوم کسی مارا ندیده و زن که رفت آرام از اولین خیابان داخل کوچهای پیچیدم و چراغهای ماشین را خاموش کردم و ایستادم تا کمی فکر کنم تا مطمئن شوم اشتباهی نکردهام. قطعا برگشتن و سراغ کیسه رفتن یا اطلاع دادن به کس یا مرجعی کار عاقلانهای نبود و نه من آن قدر ماجراجو بودم و نه آن قدر مسئولیت پذیر. از طرفی کنجکاوی و این ایمان احمقانه به این که لابد من به دلیلی در مسیر این جابه جایی قرار گرفتم، دست کم فکرم را مشغول کرد که در کیسه چه میتوانست باشد و چرا آن جا و اصلا چرا کسی بخواهد در حضور شاهدی آن را انجام دهد. عزیزم من به خانه برگشتم و به جز نیم ساعت وقت چیزی از دست نداده بودم، به این افکار پراکنده هم عادت دارم، اما همیشه وقت خواب، آدم یک عالم تحلیل مرتب نشده دارد که باید آنها را رها کند تا بتواند بخوابد و من میدانم که یک مارپیچ پشت کاسه چشمها هست که همه این اوهام در آن میچرخند و سر میخورند ته یک جایی شبیه آن کانال و آدم میخوابد، کار مارپیچ این است که بعد آدم یک خواب مسخره ببیند که به طرز کودکانهای همه آن فکرها و تصویر اتفاقات را به هم ربط داده و صبح فکر کند اساسا خواب دیده. همه جای دنیا هم همین است. ته کانالها جای اجسادی است که قرار است پیدا نشوند و این احتمالا اصلا ابتکار اولین جانی دنیا نبوده. بلکه الگو برداری ساده او از مارپیچ خواب است، خواب ذات همان کانال را دارد، که خاطرات اضافی را تکه تکه میکند و از قاطی کردن آنها کابوس یا گروتسک مسخرهای بسازد و شما صبح بیدار شوید و بگویید، خوب خدا را شکر این که خواب بود مثل سوپی که آشپز رستورانی، وسط هفته از ضایعات و ته مانده مواد غذایی میسازد و نه سوپ قارچ است نه سوپ مرغ نه اسم خاص دیگری دارد، خودش میگوید سوپ روز. و بی شک بهترین سوپی که شما دوست دارید سوپ روز نیست. وقتی شما زبالهها با تکههای بزرگ را ته این مارپیچ خواب میاندازید کم کم بدنه تیز و مارپیچ آن از بین میرود و صیقلی میشود و افکار شما قالب قالب ته چاه میافتند، و شما دیگر خواب نمیبینید، و مجبورید شبها تا صبح هم واقعا زندگی کنید، من بعدها متوجه شدم که آن پرستار تکههای خواب پیرزن را جاهای مختلف میانداخت تا به هم ربط پیدا نکنند.
چیزهایی که میتوانید به هم ربط بدهید را نام ببرید.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید