صندلی
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 21 از 32 در دلنوشتهها

قسمت اول، این خیلی عجیب است که انسان از هر چیز در زندگی بیشتر لذت برده باشد، از نبودن آن چیز به همان اندازه بیشتر درد میکشد. این جز عجایب ایست که آن قدر عمومی و متداول است، هیچ کس میزان و شدت عجیب بودن آن را حس نمیکند، انگار عمدی در کار است که به نحوی میخواهد به شما بگوید مراقب باش از چیزی خوشت نیآید وگرنه تنبیهت میکنم، آخر چرا؟
قسمت دوم، کمی عجیب و هم پیچیده است، که شما هر چقدر از چیزی لذت ببرید دلتان بیشترش را میخواهد و آن لذت کم کم از بین میرود، حالا چرا پیچیده، چون قسمت اول در مورد درد هم صدق میکند و درد شما را به بیشترش مقاوم میکند، اما قسمت دوم شما هر چه درد بکشید، بیشترش را نمیخواهید و خوب این بی انصافی است، چون انتظار میرود قسمت اول و دوم بالانس باشند.
یک دست صندلی قدیمی برای دور یک میز خریدم و چون داشتم محل را تازه مبلمان میکردم صندلیها را پیش نجاری فرستادم تا کمی آنها را تعمیر کند تا سر و صدا و نا ایستایی ناشی از قدمتشان از بین برود.
وقتی صندلیها را پس از تعمیر فرستادند همان اول یکی از آنها را دیدم که رنگ و رو رفته تر از بقیه بود و همان اول آن را جدا گذاشتم که سر فرصت از محکم بودن و امنیتش مطمئن شوم، اواخر شب قبل از خواب دمنوش بی نام و ریشهای برای خودم درست کردم و رفتم نشستم روی آن صندلی، کمی هم تکانهای اضافی و بزرگنمایی شده خوردم تا ببینم حالش چه طور است، صندلی به سر و صدا افتاد، با خودم گفتم پیداست که قابل استفاده نیست، خواستم دمنوش را بخورم که صندلی گفت، میخواهی مرا کنار بگذاری و یا در شومینه یا شب چهارشنبه آخر سال بسوزانی؟ گفتم نمیدانم قبلا کجا بودی و چرا این قدر از بقیه صندلیها فرسوده تری ولی تصمیم ندارم دست این صندلیها را ناقص کنم، تو را آن طرف میز کنجی میگذارم که کمتر کسی روی تو بنشیند این طوری خوشحال تری؟
گفت راستش من از درخت دیگری از صندلیهای دیگر ساخته شدم، وقتی درخت بودم هم جایم نزدیک به در کلبه جایی بود که تابستانها به من طناب میبستند و تاب برای بازی بچهها بودم و روی من خانه درختی ساخته بودند و سالها وزن بیشتری را تحمل میکردم، اما وقتی همراه بقیه درختها پیر شدیم همهی ما را یک نفر برید و یک ماشین برد و یک نجار خرید، من از همان موقع به رفت و آمد با آدمها و خدمت و کار زیاد عادت داشتم، برای همین هم وقتی صاحب قبلی ما را خرید همان شب اول وقتی همه خواب بودند دور میز جایی را انتخاب کردم که دم دست تر بودم و بعد از مدتی هم شدم صندلی جلو تلویزیون و صاحبمان گاهی تا صبح روی من میخوابید و یا ساعتها مینشست طوری که بعد از چند وقت همه افراد خانه میدانستند من کدام صندلی هستم، گفتم پس دوست داری مهم باشی، خوب میتوانم تو را گوشهای جدا زیر گلدان یا آباژور یا همچین چیزی بگذارم، گفت نه من به وزن آدمها عادت دارم، گفت به این سر و صدای من توجه نکن این قسمتی از اخلاق من است، من از پس وزن آدمها بر میآیم، اگر هم روزی بخواهم بشکنم خودم قبلش میفهمم و به تو میگویم یا خودم شبانه جابه جا میشوم، فقط لطفا مرا کنار نگذار، من که از گفتههای او متعجب شده بودم پرسیدم آخر مگر تو میتوانی قبل از شکستن متوجهش شوی، گفت بله هرچیز زندهای در دنیا درد میکشد و لذت میبرد، یکبار یک درخت قدیمی به من گفت روزی که دیگر درد نکشیدی و یا لذت نبردی بدان که قرار است بشکنی.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید